تبليغاتX
•*.ღ.•*. خــانـــه دوسـت •*.ღ.•*.


•*.ღ.•*. خــانـــه دوسـت •*.ღ.•*.

هرکدام از ما بی همتا هستیم و سفر خاص خود را پیش رو داریم

عید،طوری دیگر باید دید

هر روز ...تقویم روزی را تقدیم می کند...

گره مشکلات را باز کنیم ...ساز نو آغاز کنیم...

دنیاپراز زیبایی ست...قسمت ما تنهایی ست!؟؟

بهار با تفاضل گل...به صدر جدول رسید...

درختان بلند بالا و سر به زیر... سایه تون کم نشه...

چه باشکوه است،جاری شدن آبی آسمان...وسبز شدن زمین...

باتبعیت از طبیعت...دوباره باید شد...

شادی را...شاکر باش...

خوب بینی...یا خود بینی!؟؟

آب بهای بهار... باران است...

                                        نو بودن را آغاز کن...نوعی دیگر بودن را آواز کن...

                                        وقتی چرایی زندگی را یافت...چنگونگی آن را ساخت...

                                        نبض بودن جاری است...جای ما خالی ست!؟؟

                                        بهار با فراخوان...شکوفه ها را فراخواند...

                                        با نوپردازی و نور پردازی...متفاوت بودن را تجربه کن...

                                        لذت را ببخش...زندگی لذت بخش است...

                                        یک سال از عمرمان کاسته شد...چه چیزی به دستمان کاشته شد!؟؟

                                        هر روز که زندگی می گیرم...زندگی را جشن می گیرم...

                                        دل ها هوای هم رادارند...چه هوای خوبی!!!

                                       می توان زمینی زیست...آسمانی نگریست...

                                       یک سال گذشت...یکسان گذشت!؟؟

                                       با چشم بیدار...وعده ی دیدار دارم...


علی درویش -موفقیت 231

خاطرات زمستان را به بهار نیاور !!! (شیوانا )

برف ها آب شده بودند ودیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود

و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت

و زرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند.

شیوانا همراه یکی از شاگردان از کنار مزرعه ای عبور می کرد. پیرمردی را دید که روی سبزه ها نشسته

 و نوه های کوچکش را دور خود جمع کرده وبرای آن ها درمورد سرمای شدید زمستان و زندانی  بودن در

 خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.

شیوانا لختی ایستاد و حرف های پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:

اکنون که بهار است واین  بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند،بهتر است

 داستان یخ و سرما رابرای آن ها نقل نکنی !!

 خاطرات زمستان ، خوب یا بد ،مال زمستان است. آن ها را به بهار نیاور!!

با این حرف تو بچه ها بیشتر بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان بیشتر خواهند ترسید

 و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخ بندان، همه این بچه ها از وحشت  تسلیم سرما

 خواهند شد.به جای صحبت از ایام بدبختی سرما ،به این بچه ها یاد بده  از این زیبایی و طراوتی

که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند.بگذار خاطره بهاردر خاطر آن ها ماندگار شود و برایشان

 آن قدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز ، آن ها را

 تسلیم نکند.پیرمرد اعتراض کرد و گفت: اما زمستان سختی بود!!

شیوانا با لبخند گفت: ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را نیز از ما بگیرد.

تو با کشاندن خاطرات زمستان به بهار ،داری بهار را هم قربانی می کنی !!

 زمستان را در فصل خودش رها کن.





ღ * •ســـــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــ نــــــــــــــو1391  مـــــــبـــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــ •*ღ

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط ***ღسپیدهღ***| |

ســـــــلـــام

سلام دوباره بعد از یـــک ســال و شــش مــاه !

سلام دوباره به همه ی دوستان وبلاگ نویس و وبگرد

سلام دوباره به وب •*.ღ.•*خانه دوست•*.ღ.•*.

بعد از مرداد89 که اخرین مطلب ثبت شده بود خداحافظی نکردم چون می دونستم که بر می گردم

الان هم برگشتم و دوباره می خوام وبلاگ نویسی و آپ کردن این وب شروع کنم.

پس ســــــلام دوبـــــاره به شــــــــروع دوبــــــاره

دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پایان جهان،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پرشده بود و تنها دو روز ،تنها دو روزِِ خط نخورده باقی مانده بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی.جیغ زد و جاروجنجال به راه انداخت،خداسکوت کرد.

آسمان و زمین را به هم ریخت ،خداسکوت کرد. به پروپای فرشته وانسان پیچید،خداسکوت کرد.

کفرگفت و سجاده دور انداخت،خداسکوت کرد. دلش گرفت وگریست و به سجاده افتاد.

خداسکوتش را شکست و گفت:عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت .تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال

از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

ولی او لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز.... یا یک روز چه کار می توان کرد.....

خداگفت: آن کس که لذت یک روز زیستن راتجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را

در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید.و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

حـــالا بـــرو و زنــــدگــــی کـــن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند،

می ترسید راه برود،می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی تدارم،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،

بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بوییدو چنان به

وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود؛می تواند بال بزند،می تواند پا روی خورشید بگذارد،می تواند.....

او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد اما....

امادر همان یک روز دست برپوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا

گرفت و ابر ها رادید وبه آن هایی که اورا نمی شناختند سلام کرد. اودرهمان یک روز آشتی کرد و خندید و

سبک شد،لذت برد وسرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند؛امروز او در گذشت،

کسی که هــزار ســـال زیســــته بــــــود!

عرفان نظرآهاری


نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط ***ღسپیدهღ***| |

Design By : Night Melody